برگزیده
دهکده خاک بر سر  (یکشنبه 19 خرداد 1398 ، ساعت 13:12)
به موضوعات مثبت توجه کنیم؛  (یکشنبه 19 خرداد 1398 ، ساعت 12:50)
آزمون ورودی پایه دوازدهم  (شنبه 11 خرداد 1398 ، ساعت 10:42)
امروز دوشنبه 27 خرداد 1398 - ساعت 00:13

معرفی کتاب

دهکده خاک بر سر

19 خرداد 1398

در کمال تعجب هدی ومیثم،از توی چمدانم یک شلنگ ده متری بیرون می آورم.تکنولوژی شلنگ در اینجا هم هست اما خیلی گران است.قبلا قیمت کرده ام.یک شلنگ این طوری که گوشه تراس ما در تهران بلا استفاده مانده بود .اینجا بیش از صد فرانک قیمت دارد.حالا اینکه چرا شلنگ آورده ام،مفصل است.ماجرایش برمی گرددبه همان روز اولی که آمده ایم خانه جدید را ببینیم.بیرون باران می باریدوهمه جا خیس بود.تکنولوژی در آوردن کفش در آستانه اینجا هنوز کاربرد ندارد.با همان کفش های گلی همه جای خانه را گشتیم.حالا این قسمت بهداشتی ماجرا است که می شود یک طوری با سابیدن وتی کشیدن بی خیال شوم.چرا که سرایدار ساختمان خانمی است که آن روز در حال تی کشیدن طبقه اول بود .سگی هم داشت که هرجا که صاحبش با تی می رفت او هم پشت سرش راه می رفت.طبق تحقیقات میدانی هر واحدی که خالی می شود.این خانم وتی خیس وسگش می روند وآنجا را تمیز تمیز می کنند.نحوه تمیز کردنشان را قبلا در تمیز کاری سوئیت دیده ام .با همان تی ای که به دستشویی می کشند آشپزخانه را هم تمیز کنند،وچه نظافتی!

ولی حالا اینجا قضیه اش فرق می کند،آنجا کوچک بود.همه جایش را با ملافه وپتو پوشانده بودم که راحت باشیم. ولی اینجا هم بزرگ است وهم مدتش بیشتر است.این طوری اصلا به دلم نمی چسبد.ادامه در کتاب دهکده خاک برسر

 

کتاب دهکده ی خاک بر سر خاطرات  فائضه غفارحدادی  است از روزهایی که برای تحصیل همسرش به کشور سوئیس مسافرت می کند ومشکل وی وفرزند خردسالش از ندانستن زبان مردمان آن دیار است.مطلب بالا تنها گوشه ای از این خاطرات است.

 

پیشنهاد این هفته ما

کتاب خوان شو.

کتاب سه دیدار

07 خرداد 1398

حاج آقا روح الله زیر لب گفت:سپید هم رنگ بسیار خوبی است که ماتابه حال گمان می کردیم بی رنگ است.ما باید

کوچه مان راهم سپید کنیم ،محله مان راهم ...مملکت به عذاب تسلط اجانب افتاده مان را  هم...

خدیجه بانو،آهسته وشیرین گفت:خیلی خرج دارد آقا!

-ثروتش را خدا می دهد،یقین که اراده اش راهم،هم او می دهد.

                                                                  از کتاب سه دیدار ص228                        

 

بوی مهربانی

27 فروردين 1398

نمی دانم کی وکجا بود که مطلبی را خواندم.راستش تمامی کلام هم در خاطرم نمانده؛سخنی بدین مضمون بود که انسان وقتی جوان وپرشور است دوست دارد که جهان را عوض کند اما،وقتی چند سالی گذشت تمنا وآرزوی عوض کردن کشورش را در سر می پرورد.گذر زمان وورود به میانسالی این آرزو را کوچکتر می کند،آرزو می کند که روزی بتواند شهری را که در آن زندگی می کند اصلاح نماید. اما،تنها در دوران کهولت وپیری است که به فکر اصلاح خودش می افتد،همانکه اگر به موقع اصلاح می شد وهرکس به اندازه مقدراتش همت می کرد،شهر وکشور وجهان هم اصلاح می شدند.

گویا همه ی ما عادت کرده ایم قبل از آنکه برای خودمان وخلاص شدنمان از اینهمه مرگ ومرض وآلودگی،فکری بکنیم به جان مردم می افتیم وسر در پی اصلاح کردن آنها می گذاریم.

اردوگاه اطفال

14 اسفند 1397

 (گوشه ای از کتاب اردوگاه اطفال)

به دستور حمید عراقی وجاسم راه افتادیم به طرف قاطع سه،سرگرد محمودی با لباس مرتب در حلقه ای از سربازانش میان راه ایستاده بود وعملیات نقل وانتقال را زیر نظر داشت .حمید مستقیمی از فرصت استفاده کرد،نزدیک سرگرد شد وگفت:«سلام سیدی.ببخشید اگه میشه به سربازها بگید برای ما روزنامه بیارن»سرگرد آن روز بد خلق نبود.نگاهی به قد وقیافه ی حمید انداخت وگفت:«توروزنامه می خوای چه کار بچه؟»حمید گفت:«می خواستیم بدونیم رزمنده مامون چقدر پیشردی کردن!»

چهره ی سرگرد محمودی درهم کشیده شد.با سکوت ونگاهی معنادار،انگار به حمید گفت:«بروتا نزدم لهت نکردم!.»حمید منظورش را گرفت .ریز خندید وراهش را ادامه داد.

...

جوانی

30 دی 1397

تابه حال به دنیای جوانی فکر کرده ای ،آیا می دانی چطور باید جوانی کنی یا اینکه چطور این مرحله را بگذرانی