برگزیده
یادواره 98  (سه شنبه 03 ارديبهشت 1398 ، ساعت 10:39)
پیشخوان کتابخانه این هفته با امام زمان (عج)  (چهارشنبه 28 فروردين 1398 ، ساعت 14:24)
بوی مهربانی  (سه شنبه 27 فروردين 1398 ، ساعت 12:20)
ولادت حضرت علی اکبر (ع)  (سه شنبه 27 فروردين 1398 ، ساعت 11:51)
امروز چهارشنبه 04 ارديبهشت 1398 - ساعت 13:31

پل یا حصار

سال ها دو برادر باهم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود زندگی می کردند.یک روز به خاطر سوء تفاهمی کوچک،با هم جر وبحث کردند.پس از چند هفته سکوت،اختلاف آنها زیاد شد واز هم جدا شدند.

 

یک روز صبح،در خانه ی برادر بزرگ تر به صدا در آمد.وقتی در را باز کرد،مرد نجاری را دید.نجارگفت:من جند روزی است که دنبال کار می گردم.فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه یا مزرعه داشته باشید.آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد:بله ،اتفاقا من یک مقدار کار دارم.به آن نهر ،در وسط مزرعه نگاه کن،آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.اوهفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند واین نهر آب،بین مزرعه ی ما افتاد.اوحتما این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد؛انجام داده؛سپس به انبار مزرعه اشاره کرد وگفت:در انبار مقداری الوار دارم،از تو می خواهم تا بین مزرعه ی من وبرادرم حصاربکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت وشروع کرد به اندازه گیری واره کردن الوارها،برادر بزرگ تر ب نجار گفت:من برای خرید به شهر می روم؛اگر وسیله ای نیاز داری،بگو تا برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود ،جواب داد:نه،چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب،وقتی کشاورز به مزرعه برگشت،چشمانش از تعجب گرد شد!نه تنها حصاری،در کار نبود،بلکه نجار پلی روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبا نیت روبه نجار کردوگفت:مگر من به تو نگفت بومبرایم حصاری بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید وبادیدن پل فکر کرد،برادر  بزرگترش را در آغوش گرفت واز او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت،نجار ، را دید که جعبه ی ابزارش را روی دوشش گذاشته ودر حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت وبعد از تشکر ،از اوخواست تا چند روزی مهمان اووبرادرش باشد.

نجار گفت:دوست دارم بمانم،ولی پل های زیادی هست که باید بسازم...

بیایید تلاش کنیم تا ماهم پلی میان انسان ها بسازیم.

نظرات


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید