برگزیده
دهکده خاک بر سر  (یکشنبه 19 خرداد 1398 ، ساعت 13:12)
به موضوعات مثبت توجه کنیم؛  (یکشنبه 19 خرداد 1398 ، ساعت 12:50)
آزمون ورودی پایه دوازدهم  (شنبه 11 خرداد 1398 ، ساعت 10:42)
امروز دوشنبه 27 خرداد 1398 - ساعت 00:19

داستانک

پل یا حصار

18 فروردين 1398

سال ها دو برادر باهم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود زندگی می کردند.یک روز به خاطر سوء تفاهمی کوچک،با هم جر وبحث کردند.پس از چند هفته سکوت،اختلاف آنها زیاد شد واز هم جدا شدند.

در کتاب قابوسنامه داستانی حکایت شده که به شرح این بیت می پردازد گویند که دربغداد زمان متوکل ،متوکل بنده ای داشت که او را بسیار دوست می داشت و به فرزندی قبول کره بود نام این پسر فتح بود .

شجاعت

27 فروردين 1396

بهار بود ودو بذر در خاک حاصل خیز،کنار هم نشسته بودند.
بذر اول گفت:
-می خواهم رشد کنم.می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم وساقه هایم را از پوسته ی خاک بیرون بکشم.وی خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم ونوید فرا رسیدن بهار را بدهم.می خواهم گرمای آفتاب را روی صورتم ولطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم حس کنم!
بذر اول رشد کرد وقد برافراشت.
بذر دوم گفت:
-من می ترسم. اگر ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم،از کجا معلوم که در تاریکی،به چه چیزی برمی خورم.
اگر راهم را از میان پوسته ی سخت بالای سرم پیدا کنم،از کجا معلوم که جوانه های لطیفم از بین نروند...
اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند،از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد.
نه!بهتر است منتظر بمانم.همین جا امن وامان است.
واین طور بود که او منتظر ماند.
مرغ خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت،بذر منتظر را دید وآن را خورد.
*اگر می خواهیم پیشرفت کنیم از آینده نترسیم ،حرکت کنیم وخودمان را بسپاریم به خدا

تشویق

21 اسفند 1395

مردی شاعر وهنرمند ، با پیرمردی ملاقات کرد..پیر مرد چند طرح ونقاشی در دست داشت ودلش می خواست او نیز نگاهی به آنها بیندازد ونظرش را درباره شان بگوید تا معلوم شود که آیا پیرمرد در نقاشی ،استعدادی دارد یا نه.
هنرمند نقاش با دقت به طرح ها ونقاشی ها نگاه کرد ودر همان چند لحظه اول،متوجه شد که آن طرح ها ونقاشی ها کمترین ارزشی ندارد؛ولی هنرمند نقاش مرد مهربانی بود وتا جایی که در توان داشت سعی کرد با مهربانی نظرش را به پیرمرد بفهماند.
پیرمرد ناامید شد؛اما معلوم بود که قضاوت هنرمند نقاش را قبول دارد.اواز اینکه وقت اورا گرفته بود اظهار تاسف کرد واز او خواست که نگاهی به چند طرح دیگر هم که توسط یک نقاش جوان کشیده شده بود،بیندازد.
هنرمند نقاش طرح ها را دید وبلافاصله تحت تاثیر استعداد عجیب نقاش قرار گرفت وبه پیرمرد گفت که این جوان،آینده ی درخشانی دارد ولایق هر نوع همراهی وهمکاری هست وقول داد هر کاری از دستش بر آید،برایش بکند.
با گفتن این حرف،مرد هنرمند متوجه شد که پیر مرد خیلی یکّه خورد .
هنرمندپرسید:این نقاش جوان کیست؟پسر شماست؟
پیر مرد با اندوه سری تکان داد وگفت:
نه این من چهل سال پیش است.چهل سال پیشی که اگر کسی مثل شما پیدا می شد وشعله ی بی نور توانایی هایم را فروزان می کرد،شاید امروز می توانستم در کنار دیگرانی که خدمتی به بشریت کردند،کاری انجام بدهم.
آری !کلامی که اعتماد به نفس بدهد وفردی را در برهه ای اززمان تشویق کند؛ ممکن است مسیر زندگی آن فرد را تغییر دهد.


عشق

07 اسفند 1395

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاه شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود وراهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید وفهمید که جوانی ساده وخوش قلب است،به اوگفت: پادشاه اهل معرفت است. اگر احساس کند که توبنده ای از بندگان خدا هستی،خودش به سراغ تو خواهد آمد.