برگزیده
یادواره 98  (سه شنبه 03 ارديبهشت 1398 ، ساعت 10:39)
پیشخوان کتابخانه این هفته با امام زمان (عج)  (چهارشنبه 28 فروردين 1398 ، ساعت 14:24)
بوی مهربانی  (سه شنبه 27 فروردين 1398 ، ساعت 12:20)
ولادت حضرت علی اکبر (ع)  (سه شنبه 27 فروردين 1398 ، ساعت 11:51)
امروز چهارشنبه 04 ارديبهشت 1398 - ساعت 13:47

به بهانه پایان کارگاه دنیای من اولیاء

گزارش آخرین روز کارگاه مادران

آخرین جلسه کارگاه دنیای من حال وهوای دیگری داشت بیشتر شبیه یک دورهمی وجشن .

 

بخشی از کلاس آموزش  و در جهت رفع خستگی با خوراکی های دست پخت مادران پذیرایی صورت گرفت ودوباره ادامه کلاس ودر آخر هم متن زیر توسط خانم نجم الین قرائت شد

امیدواریم توانسته باشیم در جهت بهبودی زندگی دانش آموزان وخانواده هایشان قدمی برداشته باشیم .

 

متن یکی از مادران شرکت کننده در کارگاه دنیای من

به هوای آموختن مهارتهایی برای ارتباط بهتر با فرزندم به کلاس آمدم.آرام آرام زمزمه هایی از گذراندن دوره های پیش نیاز شد،مهارت ارتباط با همسر،مهارت ارتباط با خود!

اصلا کارگاه را«دنیای من»معرفی کردند.

-من؟کدام«من»؟!از کدام«من»صحبت می کردند؟!

-«من»یعنی همسر همسرم؟!یا مادر دخترم؟!

-نه،خودت.-من؟!یعنی دختر مادرم.-نه؟!خودت،تو،توی تنها.

وروز اول با اعلامیه ی گم شده ای به نام«من»به خانه رفتم.

ظاهرا کلاسی در همین جا ودر همین مکان برگزار می شد ولی در باطن نه!

محل برگزاری کلاس جایی در اعماق وجودم بود،زیرزمینی گرد وغبار گرفته بی نور ونمورکه سالها بود کسی به آن سر نزده بود.در گوشه ای صندوقچه ای به چشم می خورد ،به سختی درش را باز کردم دو چشم نافذ همچون لاله های عباسی،زبانی گویا وشیرین به زیبایی فرشهای ابریشم اصفهان ویک عالمه رویا که مثل لوازم تولد در هم پیچیده گوشه ای بی کار مانده بودند؛وخواستنی های دلی که از نفسش در آمده بود وفقط لباسهای عروسکی به تن کودکی اش بودند.

چرا مرا اینجا کشاندند؟!با دیدن هر چیزی یا گریه می کردم ویا می خندیدم،من سالهابود که خودم را اینجا جا گذاشته بودم.دوراه بیشتر نداشتم بمانم وگرد وغباری از درونم بزدایم ونور چشمانم ونفوذ کلامم را دوباره بپوشم ویا دوباره در صندوقچه را ببندم وساکت تماشا کنم تا این دوره هم تمام شود.

تصمیم سختی بود!رفیق شهیدی دارم که هروقت کم می آورم به ذکر فاتحه ای صدایش می کنم واوهم سخاوتمندانه دستم را می گیرد،چراغ اول را او روشن کرد ومن تصمیم گرفتم که«من»را به کلاس بیاورم.حالا سه شنبه ها«ما»به کلاسی می آمدیم اما ظاهرا باهم!

اکثرا اواز آمدن خوشحال بود ومن...؟!نمی دانم !چشمهایم رابستم وسوار بر تله کابین «ارتباط با خود»روی دره ی «دنیای من»که در اعماق آن من وزندگی ام همچون فیلمی مستند قابل دیدن بودبه سمت وسویی که نمی دانستم کجاست راهی شدم.

در هر ایستگاه دورهم می نشستیم ودر خوانی که گشوده می شد معماهای استادرا حلاجی می کردیم «معنا وهدف زندگی »ات چیست،!خواسته هایت ؟باورها وارزشهایت؟!

ودر چالش رسیدن به پاسخ این سوالات مرا از بین آنچه به آن چسبیده بودم آرام ،آرام جدا می کردند.هرچه جلوتر می رفتیم سفر هم جذاب تر می شد ودلهره های غریب مرا بیشتر در آغوش می کشید.تنها امیدواری یم دیدن همسفران ودستان گرم اساتیدی بود که مطمئن بودم دستانم را رها نمی کنند.پس به خودم می گفتم نترس!

هربار که من وهمسفرانم صندوقچه هایمان را می گشادیم وسخن می گفتیم آنقدر مشترکات داشتیم که دلم قرص می شد.ایستگاه به ایستگاه«من»وخودم با هم رفیق شده بودیم وصمیمی.

ودرتصویر سازی ذهنی،در خودآگاهی در خود پنداره...«من»وخودم با هم رفیق شده بودیم وصمیمی.

حساب وکتابمان روشن بود.کجا ها او گفته بود ومن شنیده بودم وکجاها همه تقصیرها را به گردنش انداخته بودم و....

وقت پذیرش بودوچقدر لذت بخش بود وقتی آنچه که هستم را پذیرفتم وحلاوت شکر گزاری از آن همه داشته هایی که غبار از چهره ریخته ودر مقابلم می درخشیدند.اوضاع بهتر شده بود ومن از آن سردرگمی بیرون آمده بودم واین توانایی را داشتم که کالبد گذشته را بگشایم وبدانم بسیاری از اتفاقات به چه دلیل رخ داده وچگونه خود را آماده بهتر بودن وبهتر شدن،درست دیدن،درست شنیدن ودرست گفتن کنم.وای که چه حلاوتی داشت روزهای آموختن ولمس کردن عزت نفس،اعتماد به نفس وابراز وجود که مرا مسلح کرد به شناخت مزه ی عادتها وپرواز تا...پنجره ی جوهری .

روز امتحان بود ،در کنار پنجره ی جوهری قرار بود من قاصدکی از زیبایی هایت را به روح تو گره بزنم تا تورا پرواز دهم در آسمان زیباییها ومهمانت کنم به سبک بالی پرنده ها ؛بماند که گاهی همسفرانم به جای قاصدک سنگ به روح هم بستند!!شاید هنوز غباری به درون داشتند که نتوانسته بودند تکلیف را درست بشنوند ودرست انجام دهند.

حالا وقت بخشش است،وقت باز کردن گره ای عنکبوتی که تا امروز زنجیرهایی فولادی می نمودندوبه دست وپای روحم چسبیده بودند.

نمی شنیدم ،برعکس نمی گفتم وبرعکس حس نمی کردم.

استاد با نگاهش به من می فهماند که آخر سفر نزدیک است؛ایستگاه آخر«مثبت اندیشی»این آخرین پرده از زنگار«من»بود که برداشته شد.

ودیگر هیچ چیز جز زلالیت وشفافیت دیده نمی شد ،کاری به جز خوب بودن وخوب دیدن وخوب گفتن نمی شد کرد.

حالا من در کنار استادم ایستاده ام وبه افق می نگرم جایی که روز اول هیچ تصوری از آن نداشتم.

همتشان جاودان باد.همه آنانی که من را تا عمل به وصیت سهراب یاری کردندآنجا که گفت:

«چشمها را باید شست   جور دیگر باید دید».

باسپاس وتقدیر فراوان از اساتید محترم سرکارخانم سیمین نجاتی و مژده سید موسوی و مدیریت و کادر محترم و دلسوز مجتمع تزکیه که شرایط برگزاری این کارگاه را فراهم آوردند.

بهجت پیرنجم الدین مادر دانش آموز آیناز عیوض پور

پایه اول دبستان

اسفند97

نظرات


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

  

 

ویژه نامه های فرهنگی

گاهنامه های الکترونیکی